تبلیغات
می خواهم بمانم
چهارشنبه 16 بهمن 1387

نیستی

   نوشته شده توسط: نسرین    

وقتی ان کفتار راروی درخت میبینم تعجب نمی کنم چون برگ های درخت سیاه  است واسمان!اصلن اسمانی وجود نداردوقتی ان عقاب رابابالهای بریده درمیان مرداب می بینم تعجب نمی کنم.خیلی وقت است که واژه ی تعجب برایم معنایی ندارد.زندگی دربی رنگی رنگ می باززدومن گویی پذیرفته ام که باید همین گونه باشد.شاید از روز اول همین گونه بوده.رویا های رنگی ام دیگر تعبیر نمی شوند.نه خواب هایم سراسرکابوس است وبختک! شایدهم خواب نیست و خود بیداری است....................


چهارشنبه 9 بهمن 1387

بند تعقل

   نوشته شده توسط: نسرین    نوع مطلب :داستان ،عكس ،

برای هنرمند مهم است اجازه ندهد عقل و باز اندیشی مانع بیان کمابیش ناخوداگاه او شود.

یکی بود یکی نبود.

هزار پایی بود که با وجود ان همه پا ، عجیب خوب می رقصید این هزار پا هروقت به رقص می پرداخت جانوران جنگل همه برای تماشا گرد می امدند،و همه محو زیبایی رقص او می شدند به جز لاک پشت ، که رقص هزار پا را دوست نمی داشت احتملا حسودیش می شد. لاک پشت پیش خود فکر کرد ، چطور می توتند جلوی رقصیدن هزار پا را بگیرد؟ نمی توانست صاف و ساده بگوید رقص او را دوست ندارد . در ضمن هم نمی توانست بگوید خودش بهتر می رقصد،و اگر هم می گفت کسی حرفش را باور نمی کرد، پس دست به تمهیدی شیطانی زد و نامه ای برای هزار پا نوشت گفت:(ای هزار پای بی همتا!! من یکی از ستایش گران جان نثار رقص شما هستم. دلم می خواهد بدانم شما هنگام رقصیدن چه فوت فنی به کار می برید . ایا اول پای چپ شماره 28 خود را بر می دارید و بعد پای راست شماره ی 39 ؟ یا اینکه ابتدا با پای راست شماره 117 شروع می کنید و پای چپ شماره 944 دنبال ان می اورید چشم به راه پاسخ شما با بی صبری تمام. ارادت مند واقعی: لاک پشت

هزار پا نامه را که خواند، بی درنگ به فکر فرو رفت واقعا موقع رقص چه می کند. کدام پارا ابتدا برمی دارد ؟ و کدام پا را بعد؟

هزار پا هیچ وقت دیگر نرقصید؟

دقیقا. و تخیل که به بند تعقل در اید نتیجه همیشه چنین است.

برای هنرمند مهم است انچه رادرنهاد داردبی پروابیرون بریزد!

نقل ازکتاب دنیای سوفی یوستین گردر

 


جمعه 22 آذر 1387

سیندرلا

   نوشته شده توسط: نسرین    

می گویم:" مثل اناستازیا و دریزیلیا بودند."

می خندی و می گویی:" حتما تو هم سیندرلا هستی؟"

می گویم :"نه"

- "چرا هستی. چون همیشه در خواب کفش هایت را گم می کنی ."

 


سه شنبه 28 آبان 1387

...

   نوشته شده توسط: نسرین    نوع مطلب :داستان ،

به نام او

پایم رامحکم ترروی پدال گازفشارمی دهم.لبهایم هنوزمی سوزد.باپشت دست اشکهایم راپاک می کنم.توی آیینه می بینم گوشه ی لب ورم کرده ام. خون، دلمه بسته. بی هدف می پیچم به چپ خیابانها برایم غریبند.بازهم صدای عربده هایش درگوشم می پیچد.دستش بالا می رودو محکم کوبیده می شود توی دهنم .هق هق میزنم به حماقتهایم، به صبر های بی موردی که درمقابل برده داریش کردم. پشت چراغ قرمز می ایستم. انگار همه ی آدمهایی که ازکنارم ردمی شوند می فهمند  من سالهاست که نقش خدمه ی آشپزخانه و مطیع اتاق خوابش رابه خوبی بازی می کنم. تمام نیرویم درپاهایم جمع شده تندتر می رانم می خواهم ازهمه کس وهمه چیزدورشوم.می دانم که به دنبالم نخواهد آمدچون نخهای عروسک خیمه شب بازیش رامحکم دردستش گرفته.اگراین عروسک کمی دست وپاهایش رابه دلخواه تکان دهد انچنان محکم به زمینش میزندکه تمام دست وپایش در هم بپیچد.دستهایم رامحکم روی فرمان ماشین می کوبم.نمی خواهم به خانه ی پدری برگردم نصحیت های تکراری مادرم حالم را خرابترمی کند.-موندنت اینجا تف سربالاست! زندگی رو به صبر ساختن!

نمیدانم چه مدتی  ا ست درخیابانهاسرگردانم .از ترافیک خیابانها می فهم که وقت تعطیلی ادارات است.دیگرمحال است به آن شکنجه گاه برگردم. این دفعه راخودش مجبوراست لیوانها وبشقاب های شکسته راجمع کند.دود ودم ماشین ها کلافه ام می کند.باسرعت می پیچم داخل خیابان فرعی .اول صدای شدید برخورد رامی شنوم وبعد می بینم که جسمی ابی رنگ درهوا می چرخدوکنار جدول پیاده روپرت می شود.خودم راکنار جمعیت میبینم احساس می کنم بین زمین وهوامعلقم.همهمه هاراتشخیص نمی دهم. انچه واضح است کودکی غرق درخون دربغل زنی ونگاه هایی که به من خیره شده ودهانهایی که رو به من فریاد میکشند.

زنی رانندگی میکندودخترک در اغوش من است .آستین مانتویم لحظه به لحظه خیس تر وچسبناکترمیشود.

پشت درشیشه ای اورژانس ایستاده ام زن تلفن می زند به این طرف ان طرف می رود .- نه اومادرش نیست.شقیقه هایم رافشار میدهم – حتما"کابوس است.زن از کنارم رد می شود –دعا کن زنده بماند.پس بیدارم. اشک های یخ بسته ام تا زیرچانه ام جاری میشود.بازوهایم رامی فشارم انگار کسی گوشتم را ازاستخوان جدامی کند.می دوم سمت پذیرش ومی گویم :زنده می ماند!فقط نگاهم می کند.التماس می کنم می گوید:به معجزه اعتقاد داری؟تعادلم راازدست میدهم ولو می شوم روی سنگ های یخ کرده ی بیمارستان.مثل ژاکتی که زیپش را بازکنندتمام وجودم ازهم می درد.پرستار به سمتم می اید.به سجده می افتم فقط دخترک باموهای چتری مشکی وصورت غرق خون جلویم ظاهرمی شود مغزم خالی ازهر گونه تصویراست.ضجه می زنم وازخدا معجزه می خواهم .تمام تنم تیر میکشد. صدای گریه ی بلند زنی که به سمت پذیرش می دود مرادرجایم میخکوب می کند .چشمهایم را میپوشانم.توان دیدن چهره ی مادرش راندارم.رو به دیوار سنگی می ایستم .صدای ناله های مادرهمراه تصویردخترک درذهنم می پیچد.این بن بست سنگی راپنجه می کشم ودوباره به سجده می افتم.

نسرین سالاری آبان 87


چهارشنبه 23 آبان 1386

   نوشته شده توسط: نسرین    نوع مطلب :عمومی ،

اعجاز نوشتن

همه ی ما نوسینده ایم ! چه باسواد چه بی سواد! اماكدام نویسنده ازاعجاز نوشتن بهره میبرد؟

همه از كودكی می نوشتیم ویاقبل از ا ن درخلوت ودرجمع ! امادرصفحه ی ذهنمان مطلب روی مطلب.پراز خط خوردگی درهم وبرهم.ذهنی درست میكنیم شلوغ كه مثل میمون دوست دارد ازاین شاخه به ا ن شاخه بپرد. 

امازمانی كه روی یك مطلب یایك حس تمركزمی كنیم وانراروی كاغذ سفید مكتوب می كنیم اعجازاتفاق می افتد! حست رامیبنی وازان فرارنمی كنی.تو خودت رابهتروبیشترمی شناسی وبه دنبالش احساس سبكی وارامش می اید.چیزیكه ادمی همیشه به دنبالش بوده.به امید ارامش بشر امروز......

 

 

 

 

 

 


تعداد کل صفحات: 3 1 2 3