...
به نام او
پایم رامحکم ترروی پدال گازفشارمی دهم.لبهایم هنوزمی سوزد.باپشت دست اشکهایم راپاک می کنم.توی آیینه می بینم گوشه ی لب ورم کرده ام. خون، دلمه بسته. بی هدف می پیچم به چپ خیابانها برایم غریبند.بازهم صدای عربده هایش درگوشم می پیچد.دستش بالا می رودو محکم کوبیده می شود توی دهنم .هق هق میزنم به حماقتهایم، به صبر های بی موردی که درمقابل برده داریش کردم. پشت چراغ قرمز می ایستم. انگار همه ی آدمهایی که ازکنارم ردمی شوند می فهمند من سالهاست که نقش خدمه ی آشپزخانه و مطیع اتاق خوابش رابه خوبی بازی می کنم. تمام نیرویم درپاهایم جمع شده تندتر می رانم می خواهم ازهمه کس وهمه چیزدورشوم.می دانم که به دنبالم نخواهد آمدچون نخهای عروسک خیمه شب بازیش رامحکم دردستش گرفته.اگراین عروسک کمی دست وپاهایش رابه دلخواه تکان دهد انچنان محکم به زمینش میزندکه تمام دست وپایش در هم بپیچد.دستهایم رامحکم روی فرمان ماشین می کوبم.نمی خواهم به خانه ی پدری برگردم نصحیت های تکراری مادرم حالم را خرابترمی کند.-موندنت اینجا تف سربالاست! زندگی رو به صبر ساختن!
نمیدانم چه مدتی ا ست درخیابانهاسرگردانم .از ترافیک خیابانها می فهم که وقت تعطیلی ادارات است.دیگرمحال است به آن شکنجه گاه برگردم. این دفعه راخودش مجبوراست لیوانها وبشقاب های شکسته راجمع کند.دود ودم ماشین ها کلافه ام می کند.باسرعت می پیچم داخل خیابان فرعی .اول صدای شدید برخورد رامی شنوم وبعد می بینم که جسمی ابی رنگ درهوا می چرخدوکنار جدول پیاده روپرت می شود.خودم راکنار جمعیت میبینم احساس می کنم بین زمین وهوامعلقم.همهمه هاراتشخیص نمی دهم. انچه واضح است کودکی غرق درخون دربغل زنی ونگاه هایی که به من خیره شده ودهانهایی که رو به من فریاد میکشند.
زنی رانندگی میکندودخترک در اغوش من است .آستین مانتویم لحظه به لحظه خیس تر وچسبناکترمیشود.
پشت درشیشه ای اورژانس ایستاده ام زن تلفن می زند به این طرف ان طرف می رود .- نه اومادرش نیست.شقیقه هایم رافشار میدهم – حتما"کابوس است.زن از کنارم رد می شود –دعا کن زنده بماند.پس بیدارم. اشک های یخ بسته ام تا زیرچانه ام جاری میشود.بازوهایم رامی فشارم انگار کسی گوشتم را ازاستخوان جدامی کند.می دوم سمت پذیرش ومی گویم :زنده می ماند!فقط نگاهم می کند.التماس می کنم می گوید:به معجزه اعتقاد داری؟تعادلم راازدست میدهم ولو می شوم روی سنگ های یخ کرده ی بیمارستان.مثل ژاکتی که زیپش را بازکنندتمام وجودم ازهم می درد.پرستار به سمتم می اید.به سجده می افتم فقط دخترک باموهای چتری مشکی وصورت غرق خون جلویم ظاهرمی شود مغزم خالی ازهر گونه تصویراست.ضجه می زنم وازخدا معجزه می خواهم .تمام تنم تیر میکشد. صدای گریه ی بلند زنی که به سمت پذیرش می دود مرادرجایم میخکوب می کند .چشمهایم را میپوشانم.توان دیدن چهره ی مادرش راندارم.رو به دیوار سنگی می ایستم .صدای ناله های مادرهمراه تصویردخترک درذهنم می پیچد.این بن بست سنگی راپنجه می کشم ودوباره به سجده می افتم.
نسرین سالاری آبان 87
اعجاز نوشتن
همه ی ما نوسینده ایم ! چه باسواد چه بی سواد! اماكدام نویسنده ازاعجاز نوشتن بهره میبرد؟
همه از كودكی می نوشتیم ویاقبل از ا ن درخلوت ودرجمع ! امادرصفحه ی ذهنمان مطلب روی مطلب.پراز خط خوردگی درهم وبرهم.ذهنی درست میكنیم شلوغ كه مثل میمون دوست دارد ازاین شاخه به ا ن شاخه بپرد.
امازمانی كه روی یك مطلب یایك حس تمركزمی كنیم وانراروی كاغذ سفید مكتوب می كنیم اعجازاتفاق می افتد! حست رامیبنی وازان فرارنمی كنی.تو خودت رابهتروبیشترمی شناسی وبه دنبالش احساس سبكی وارامش می اید.چیزیكه ادمی همیشه به دنبالش بوده.به امید ارامش بشر امروز......
عشق عشق نبود اگر افرادفرومایه وگم گشته رامتبرك نمی گرداند.ان كس كه درخورعشق به نظر نمی اید كسی است كه بیش ازهمه نیازمند عشق است.
جی.پی.واسوانی
اگر ان روز
اگر ان روز......
باید بنویسم.فقط بنویسم. شاید تنها راه خلاصی من از این تنگنا همین باشد.نمی دانم اصلا لزومی به این كار است یا نه. خیلی جاها رفتم پیش چندین روانشناس پیش صمیمی ترین دوستم مریم اما انگار قبلش یك تیوپ چسب قطره ای خالی می كردند بین لبهایم. هیچ حرفی از دهنم بیرون نمی امد اگر هم می امد مریم كه می خندید و طبق عادتش می كوبید روی شانه ام و می گفت(سودابه دروغ بگو نه به این شاخ داری!! تو رو چه به این غلطا؟)
شاید نوشتن ان صلاح نباشدمردم عقلشان به چشمشان است . قاضی های بی رحمی هستند . قبول دارم من هم یكی از این مردمم اما بیشتر وقتها این دادگاه را در مورد خودم بر گزار می كنم دادگاهی یك نفره قاضی متهم وكیل مدافع دادستان همه و همه خود لعنتی ام هستم حكم هم همیشه از قبل معلوم است سنگ سار! احساس می كنم برای خودم هم غریبه شده ام یك غریبه ی نفرت انگیز.
باید از ان روز می نوشتم كه من و همسرم سیاوش روبروی هم نشسته بودیم او داشت سس را روی سالادش خالی می كرد و من چنگال را وسط رشته های ماكارونی می پیچاندم و ذهنم هنوز بین انتخاب بلوز ارغوانی یا فیروزهای به نتیجه نرسیده بود. دو ساعتی به قرارم مانده بود. بی جهت توی لیوان سیاوش یخ می ریختم. او با لبهای جمع شده و تكان سر معنی كارهایم را می پرسید. لبخند می زدم و دائم لبهایم را با دستمال پاك می كردم پای برهنه ام سردی سرامیك كف اشپزخانه را تا مغز استخوانم می فرستاد.بدون دستكش و پیش بند با اسكاج پر كف افتادم به جان ظرفها اب داغ كف بشقاب ها را می شست. می انداختمشان توی اب چكان. - نمی رم اصلا رفتنی ندارم حسابی گر گرفته بودم سیاوش روی كاناپه رو به روی تلویزیون روشن خوابش برده بود. خودم را رو به روی اینه دیدم استین بلوز فیروزه ایم از زیر مانتوم زده بود بیرون . سایه ابی كمرنگی روی پلكم بود گره روسریم را محكم تر كردم.
توی قفسه سینه ام احساس سنگینی می كنم. با كف دست ما ساژش می دهم . بلند می شوم و یك فنجان قهوه ی تلخ درست می كنم. همانطور كه حلقه های دود سیگار با چشمهای نیمه بسته دنبال می كنم قهوه ام را سر می كشم . من اصلا سیگاری نبودم!روشن فكر بازی هم در نیاوردم كه الوده اش شوم. این هم یكی از حماقت هایم بود0 شایدهم برای جلب توجه.
فكر می كنم اینها اصلا مهم نبودند . باید از ان روزی می نوشتم كه یك دفعه خود را روبه رویه اینه قدی اتاقم دیدم با موهای به هم ریخته و بلوز شلوار خواب چهار خانه صورتی رنگ.دو شبانه روز از تنم بیرون نیامده بود. موهایم را با دست به عقب شانه زدم انگشتهایم لابه لای موهایم گیر كرد نزدیك اینه شدم.ابروهایم مثل موقعی شده بود كه مادرم برای بی بی عزا نگه داشته بود.چشمهای ریزم زیر ان همه پف پلكهایم مثل یك خط شده بود.هیچ وقت تصورش را نمی كردم كه هنوز یك سال از ازدواجم نگذشته به این ریخت در بیام. همان روز بود كه لباس خوابهای بندی ابریشمی را گذاشتم كف دست عصمت خانم كارگرخانه ام و گفتم(بذار رو جهاز دخترت)بنده ی خدا فكر كرد چقدر با سخاوتم من!
سیگار را له می كنم توی فنجان و سرم را محكم به پشتی مبل فشار می دهم و مانده ام دارم تاوان چه چیزی را پس می دهم. شبهایی كه كابوسها بیدارم می كنند مثل یك شبح سرگردان توی خانه شب گردی می كننم یك دفعه می بینم سر از اتاق كارم در اورده ام قلم مویم در اب ورنگهای زیتونی قهوه ای و زرد می چرخد و كاغذ سفید را خیس می كندو رویش را طرح می زند. خیلی وقت است كه گل نكشیده ام ان هم گلهای تك.كابوس هایم شده اند مدل طرح هایم. خصوصا ان یكی . ان زن پا برهنه را می گویم كه در بیابا ن پر از خاری فرار می كردچهره اش پیدا نبود اما بیابان كه تاریك نبود انگار یك ادم عینكی بدون عینك به چهره ی زن نگاه كنداجزای صورتش واضح نبودانچه واضح بودحالت ترس و فرارش بوداستادم گفت( سودابه جان شاهكار كردی شاهكار!!)
توی نمایشگاه استاد كلی در باره ی این تابلو با هر كسی بحث كرد كه این زن از چه فرار می كند اما غیر از خودم هیچ كس نفهمید كه از چه فرار می كند! چه سر دردی كشیدم ان روز از بوی گلهای روز و مریمی كه برایم اورده بودند بزرگترین سبد را استادم اورده بود. خیلی ها امده بودند غیر از سیاوش همسرم .
سوزش لعنتی معده ام دوباره شروع شد خمیده بلند می شوم. فنجان سیاه را پر از اب سرد می كنم.هنوز اب را تا ته نخورده ام. كه توی سرم تیر می كشد.پرتش می كنم روی زمین ریز ریز می شود روی سرامیكهای سفید كف اشپزخانه می نشینم. همان جا پیشانی ام را محكم فشار می دهم به كاشی های سرد دیوار وهق هق گریه می كنم. هر تكه از وجودم در این رفتنهای خانه ی استادم له شده بود!! انقدر دندانهایم را محكم به هم كشیدم كه صدای قرچشان در امد0دورو برم پر شده از بقچه های باز شده و نشده ای كه از صندوقچه ی ذهنم بیرون زده0
شبهایی كه سیاوش روی تخت ارام خوابیده بود0 من از ترس دیدن كابوس ازكنارش بلند می شدم سرگردان می رفتم توی اتاقش. مثل همیشه همه چیز مرتب بود اما احساس می كردم این اتاق و وسایل هم از من بدشان می اید. می خزیدم توی اتاقم زن فراری را در بیابان روی دیوار روبه رویم بود و تابلوهای نیمه كاره ام كه هفته هابود انتظار قلم موهایم را می كشیدند كنار هم خاك می خوردند0
سیگاری روشن می كنم دو پك عمیق به ان می زنم و نگاهی گذرا به نوشته ام می كنم .كنار سینك ظرفشویی ایستاده ام سیگار را به پایین كاغذ نزدیك می كنم ارام شروع می كند به سوختن . اه عمیقی می كشم اشكهایم از زیر چانه ام می چكد پایین صدای ماشین سیا وش می اید بالای كاغذ را به سیگارم نزدیك می كنم. از دو طرف می سوزد زن فراری گلهای رز و مریم خودم سیاوش همه و همه می سوزد 0 دود مار پیچ بالا می اید انگار می خواهد دور گردنم حلقه بزند . با دست گردن بندم را می كشم پاره می شود و سر می خورد توی یقه ام0 صدای پای سیاوش را توی پله ها می شنوم0 شیر اب را با فشار روی كاغذ های سوخته باز می كنم.